دوباره این شهر...
دوباره این شهر
با هوای بارانیش،هواییم کرد!
قلم به دست می گیرم...
لعنت به تو!
به هرچه یادت را زنده می کند
به این شعر
به من
به شیشه های خالی عطر
به ایستگاه
به هرچه تو را تکرار می کند
به نگاه شور دریا
ـ انگار تو را به دورترین نقطه می برد ـ
لعنت به صدای آژیر
ـ هنوز با شنیدنش
شهر تشنج می کند ـ
لعنت به این دیوانگی
که بی چتر
دوباره من را روانه ی خیابان می کند!
اسفند ۱۳۸۹ـ بابلسر
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط سمیرا سلیمانی
|