می ترسم از تو

همیشه پنهانی پشت یک نقاب

می ترسم جدی بگیرم

این روزها را

باورم شود آنقدر بالایی

که دستم نمی رسد...

خیلی وقت است

آن روی من بالا آمده

اما حال ندارد

پاچه ی دروغ هایت را بگیرد

تا حقیقت از دستت در برود

می ترسم از تمام نا گذشتنی ها بگذرم

این جاده

امتداد بازوان تو باشد

انتهایش

آغوشی که برای من باز نشده

می ترسم مکر چشم هایت

دوباره شاعرم کند

شبیه زنی شوم که دوستت دارد!